راهم بسى طولانى اما مقصدم نزديك است
از كابل آمدم و ميهمان تهران شدم
هواى سمرقند و بخارا كردم
خواهرم بدخشان صدايم مى كند
و
برادرم زابل مرا مى خواند
پدرم در توس چشم انتظار است
و مادر دلتنگ ما
نه از كاوه توانم بگذرم
و نه تهمينه رهايم مى كند
و نه زيبا دخت مازندران سودابه
گرماى محبت كورش مرا باز مى خواند
كه چون او بزرگ و جاودان نديدم
پاينده ايرانم و جاودان دليرانش
كه هر دم يادشان مرا تنها نمى گذارد
رودابه