نه از زنجير نه از زندان و نه از دار میترسم
من از نالیدن یک مادر بيمار میترسم
تمام كهكشان يک سو و سوی ديگرش ميهن
من از میهن بدست مردم مردار میترسم
نگوييد خوب حالم نيست از دوریی ميهن
كهندژ گر رسد بر طالب خونخوار میترسم
بيا و با تبر بر فرق اين اصنام بیروح زن
اى ابراهيم دگر از مردم ديندار میترسم
من از خونی كه میريزد به پای نسل بیپروا
من از طعمى كه دارد کپهى نصوار میترسم
همين كه میشود ويران شهر من، ويرانم
من از آهى كه میسوزد در و ديوار میترسم
فقط میترسم از روزی كه آتش گيرد اين خانه
من از سوزى كه دارد اين دل افگار میترسم
محمد نعيم رحيم